یکی بود یکی نبود. یه الاغه بود که سرش توی آخورش بود و به ریش گوسفندها میخندید. تا اینکه یه شب دهاتیها زدن گوسفندای بیگناه رو جلوی چشم الاغه سلاخی کردن. الاغه هم قاط زد و شروع کرد به عر و تیز کردن و شلنگ تخته انداختن و زد طویله رو درب و داغون کرد. دهاتیها هم که دیدن الاغه افسار پاره کرده ریختن سرش و اونقدر زدنش که از حال رفت.
الاغه بهوش که اومد سرش رو انداخت پایین و برگشت توی طویله. دیگه نه به ریش کسی خندید، نه شلنگ تخته انداخت، نه حتا عرعر کرد. روزها برای دهاتیها بار میبرد و شبها بع بع میکرد