« یک روز عصر با دوستانم قدم زنان در راهی میرفتم؛ خورشید غروب میکرد. در حد مرگ خسته بودم و بیمار. ناگهان ابرها به رنگ خون درآمدند، و من نفسهای وحشت را حس کردم. به نرده ای تکیه کردم. دوستانم رفتند و من لرزان ایستادم، با زخمی باز در سینه. خون و آتش بر فراز آسمان کبود شهر زبانه میکشید و من حس کردم جیغی عظیم و هولناک از دل این طبیعت گذشت و در درون من پیچید… »