جیغ: تصویر هر روزه ما…

« یک روز عصر با دوستانم قدم زنان در راهی می‌رفتم؛ خورشید غروب می‌کرد. در حد مرگ خسته بودم و بیمار. ناگهان ابرها به رنگ خون درآمدند، و من نفسهای وحشت را حس کردم.  به نرده ای تکیه کردم.  دوستانم رفتند و من لرزان ایستادم، با زخمی باز در سینه.  خون و آتش بر فراز آسمان کبود شهر زبانه میکشید و من حس کردم جیغی عظیم و هولناک از دل این طبیعت گذشت و در درون من پیچید… »


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.