یکی بود یکی نبود. یه روز یه انگلیسا بود که با ریش و پشمی ها خیلی لاس خشکه میزد. بعدش یه روز یه دسته از ریش و پشمیها که انگلیسا کمتر باهاشون لاس میزد حسودیشون شد و به اسم همه ریش و پشمیها ریختند با لگد زندن زیر بساط اینگلیسا که تکلیف لاس خشک و تر یکسره شه
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این را دوست دارد.
This entry was posted on دسامبر 9, 2011 at 9:06 ق.ظ. and is filed under مشاهدات, رندانه. شما میتوانید هرگونه پاسخ به این ورودی را از راه خوراک RSS 2.0 دنبال کنید.
هماکنون بخشهای دیدگاه و بازخورد هر دو بستهاند.